خرید بک لینک
ناگهان از جا بلند شدم نفس عمیقی کشیدم و شبیه به رزمنده ای که وارد میدان جنگ شده به پیکار با زندگی برخاستم صورتم را شستم و موهایم را شانه زدم  کاغذ و کتاب های بهم ریخته را مرتب کردم و اتاق را جارو کردم و پنجره ها را باز کردم و ظرف ها را شستم و به گلدان آب دادم و با عزیزانم مهربان بودم وکابینت و کشو ها را مرتب کردم... و چای دم کردم و غذا پختم و اندوه ویران کننده ی روزهای نرسیده را به وادی فراموشی سپردم ... به هر حال زندگی ادامه داشت و من باید ادامه میدادم و قوی میماندم و از مسئولیت های کوچکم به خاطر تداخل با مسئولیت های بزرگ و سنگینی که داشتم استعفا نمیدادم ... وقتی  غمگینی و حالت خوب نیست خودت میدانی که چقدر  دوست داشتنی نیستی ..خودت میدانی حضورت برای  آدم ها خوشایند نیست و چیز ارزشمندی برای ارائه نداری .. این است که فاصله میگیری و دور می ایستی  و سکوت میکنی و دلت میخواهد برای مدتی نامرئی شوی و هیچ کس حضور تو را حس نکند و هیچ کسی سراغت را نگیرد و هیچ کس تو را در آن حالت از هم پاشیده و ضعیف و بی پناه نبیند ... نرگس صرافیان

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1402 ساعت: 15:23

من توانایی این رو دارم در حالی که دارم به پهنای صورتم  اشگ میریزم از جام بلند شم استندآپ کمدی اجرا کنم.. میتونم توی مجلس ختم  وقتی غم داره روحم و فشار میده  اون آقایی که  کمربندش رو بر عکس بسته رو به دوستم نشون بدم و جوری بخندم که شونه هام بلرزه ... میتونم وقتی لوله های آب خونه ترکیده و آب داره با فشار میپاشه  تو کل خونه،  صورتم و بگیرم جلوی آب تا خنک شم ... من توانایی این رو  دارم وقتی دارم چنگالم و توی کیک فرو میکنم و همزمان چای میخورم به مادرم بگم راستی من امروز سر کلاس آنلاین با دوربین روشن گوشی رفتم حموم ...!!! میتونم وقتی دارم میرم سفر درحالی که دارم درو میبندم به جواب سوال پدرم که میپرسه چقدر پول توی حسابته ؟ بگم هیچی و باز به چهره متعجب پدرم لبخند بزنم ... میتونم وقتی فقط یه ساعت به پروازم مونده و ماشین خراب میشه بشینم لب جدول و سیگار بکشم ... من میتونم توی بدترین شرایط جوری باشم که تو فکر کنی همه چی خوبه ... من میتونم خودم و از هر مخمصه ای نجات بدم ... مثل نوازنده های عرشه ی تایتانیک که تا آخرین لحظه در بدترین شرایط فقط نواختند ... میخوام بگم زندگی روند خودش رو طی میکنه  و با از کار انداختن کل ساعتهای دنیا هم زمان یک ثانیه مکث نمیکنه ... پس انقدر به خودت سخت نگیر ... لحظه های بد زند گیت همون زمانه که داره  میگذره ... فرزانه صد هزاری

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1402 ساعت: 15:23

هیچوقت حساب زمان از دستش نمیرفت   یادمه اولین باری که قهر کردیم چند ساعت بعدش برام نوشت .. سه ساعت  و یبست و پنج دقیقه بیا آشتی ...  نمیتونم ... یا یه روز که اینترنتم قطع بود روی خطم پیام گذاشت و گفت هشت ساعت و سیزده دقیقه کجایی ؟؟ اونقدر توی رفتارش گذشت داشت و بهم اهمیت میداد که باعث شده بود که اگر بینمون اختلاقی پیش میومد حتی زمانهایی که خودم  مقصر بودم سکوت کنم و منتطر بمونم تا خودش پیش قدم بشه و معمولا هم همینطور میشد .. تا اینکه یه بار دعوامون بالا گرفت خیلی بالاتر از همیشه... شاید تو اون ماجرا خودش هم بی تقصیر نبود اما من خیلی زیاده روی کردم و تا میتونستم بهش توپیدم  ولی اون تمام مدت ساکت مونده بود و هیچی نمیگفت ... چند روز گذشت و ازش خبری نشد ...  کمی دلهره گرفتم آخه  هیچوقت بیشتر از یک روز طول نمیکشید قهرش ... ولی باز هم سراغی ازش نگرفتم و با خودم گفتم این آدم ، آدم رفتن نیست نهایتا یک روز دیگه پیداش میشه .. و مثل همیشه میگه نتونستم ... یک هفته گذشت و باز هم هیچ خبری ازش نشد .. دیگه طاقت نیاوردم و برای اولین بار پیش قدم شدم و برای مغذرت خواهی پیامی براش فرستادم  اما جواب نداد ... روزها و ماهها و سالها همینطور  پشت سر هم سپری میشد هیچوقت خبری ازش نشد ... اونجا بود که فهمیدم .. زن ها اگر کسی را دوست داشته باشند در هر شرایطی کنارس میمانند و بهش عشق میورزند... اما روزی که از  چشمشون بیفتی یه  جوری میرن و تنهات میزارن که انگار آدمی مثل تو رو  هیچوقت نمیشناختن ... دیگه هیچ جایی تو زندگیش ندارم ... و خیلی وقته فراموشم کرده ولی دلم پر میکشه که همین الان  گوشیم به صدا در بیاد و ببینم که نوشته : پنج سال و سی

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1402 ساعت: 15:23

صفحه بندی